:::: تاریخ ثبت : شنبه 18 آبان 1387 ::::
دلنوشت

سلام فرشته ای که اگر خدا بخواهد به همین زودیها به خونه ما خواهی آمد و خونه کوچیک ما رو با هیاهوی خنده و گریت پرسروصداتر و گرمتر خواهی کرد. می دونم اون بالا پیش خدا جای بهتری هستی و خوشحالتری. نه آفتاب تیرماه آزارت می ده و نه سرمای دی ماه. نه مریض می شی و نه غصه می خوری. همه کسانی که اطرافتن مثل خودت پاک و قشنگن. از هیچ چیز و هیچ کس نمی ترسی و بی دغدغه با خدا حرف می زنی.

می خواهیم آرامشت و ازت بگیریم. تو رو به این دنیا بیاریم تا معنی زندگی رو بهتر بفهمی. نمی تونم مثل خدا مواظبت باشم تا هیچ وقت مریض نشی، زمین نخوری، دلت نشکنه و هیچ کمبودی احساس نکنی. اما سعی می کنم نذارم از یادت بره که از پیش کی اومدی و قراره که دوباره پیش خودش برگردی پس کاری نکنی که وقتی برگشتی شرمنده و سرافکنده باشی.

دلم می خواست می تونستم یه خونه بزرگ بگیرم تا تو تو حیاطش بازی کنی. از درخت بالا بری، کنار حوض بشینی و به ماهیها نگاه کنی. دستت و بلند کنی تا ببینی کی بزرگ می شی که خودت بتونی یه خوشه انگور بچینی. توپ بازی کنی یا روی تابی که برات بستیم سوار بشی. متاسفم که نمی تونم و تو باید به خونه بسیارکوچیک اما صمیمانه ما بیایی.

با اینکه اصلا وجود نداری اما گاهی دوست دارم با تو حرف بزنم مثل الان. نمی دونم دختر خواهی بود یا پسر. هر چه هستی امیدوارم پیش از اینها آدم باشی. نسل امروز را می بینم که از آدمیت فاصله می گیرند اما تو از یاد نبر که آدم زاده شدی. فرشته ها مقابلت زانو زدند و تو را تا این دنیا بدرقه کردند و با آن چند نفری که بیشتر دوست شدی همواره تا پایان سفر خواهی بود اما دیگر آنها را نخواهی دید. فرشته ها مشایعتت کردند و متاسفانه شیطان به پیشوازت می آید تا تو را هم چون خود هیزمی از آتشکده خدا کند. امیدوارم گلی از گلستان خدا باشی نه هیزمی ازآن کوره گناه.

دعا می کنم این راه را به سلامت طی کنی و با شادی به این دنیا بیایی و آنقدر زود دلت برای خانه اولت تنگ نشود که پیش از من و پدرت قصد بازگشت کنی. دعا می کنم باعث سربلندی همه باشی و شیطان را همان اول راه جا گذاری و با دوستان فرشته خویت به عبدیت بپیوندی. دعا می کنم همسفر شایسته ای داشته باشی و تو هم روزی بتوانی اینطور بی پیرایه با فرزندانت حرف بزنی.